
من بنای عقل را در هم کوبیدم
با دستهای عشق![]()
من شادیهایم را معامله کردم
با ذره ای از اندوه لاله ![]()
من آسمان را به اشک کشیدم
و کویر را با خنده پر کردم ![]()
من گلو را به خنجر
و ساقه های گندم را به نوازش داس معتاد کردم![]()
به کویر آموختم زخمهایش را
با نمک مرهم کند!![]()
من برای تنهایی عشق شقایق دشت دور
به وحشت افتادم![]()
و خدا را از ایمان خویش ترساندم![]()
میان من و تو
لحظه ها پرزخالی
سکوت و تنهایی است
تو می گریزی زمن و
من زغربت و فراغ از تو
چه شد که عشق با همه ابهتش
به پوچی فاصله ها تن داد و گریخت
میان من و تو
کویر در کویر تنید
و بیابان در بیابان زایید
چه دیده بود دلت
در سراب
که این چنین
هزار آینه در هم شکست و دوید


بعضی آدمها نمیدانند؛ وجودشان چقدر مهم است
بعضی آدمها نمیدانند؛ دیدنشان چقدر خوب است
بعضی آدمها نمیدانند؛ لبخندشان چقدر آرامشبخش است
بعضی آدمها نمیدانند؛ در كنارشان بودن چه حسِ خوبی دارد
بعضی آدمها نمیدانند؛ بدون آنها چقدر ناچیز خواهیم بود
اگر به آنها میگفتیم؛ میفهمیدند كه چقدر وجودشان
برای ما مهم است پس بیا هر لحظه به همدیگر بگوییم
كه حضورمان در كنار هم تا چه اندازه مفید است
و من معتقدم كه اگه «همین لحظه» هم متوجهی
«اهمیت حضور عزیزت» شدی پس مطمئناَ به آسونی
اون و از دست نمیدی و برای نگه داشتنش تمام تلاشت و میكنی
عشق را در ماه و خورشید و نگین آسمان
عشق را در قله ی كوه و نفسهای زمان
عشق را در همهمه یا در سكوت
عشق را در لابلای لحظه ها
عشق را در جاری رود زمان
عشق را در تك تك برگ درختان
عشق را باید كه در دلهای گرم از عاطفه
عشق را باید كه در عطر اقاقیا درون خانه ها پیدا كنیم
عشق را می شد كه لای جزوه ها تنها گذاشت
عشق را باید كه در شعری قشنگ و جمله ای
بی ریا چون رضا یا كه همچون پروانه ای
بر عزیزی از صمیم قلب اهدا كرد و گفت
دوست دارم كه با هم عشق را پیدا كنیم
دوست دارم كه عشق را با یكدگر معنا كینم
باور نمي كند دل من مرگ خويشتن را
نه نه من اين يقين را باور نمي كنم
تا همدم من است نفسهاي زندگي
من با خيال مرگ دمي سر نمي كنم
آخر چگونه گل خس و خاشاك مي شود
آخر چگونه اين همه روياي نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
مي پژمرد به جان من و خاك مي شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اينها چه مي شود ؟
باور كنم كه آن همه عشاق بی شمار
آواره از ديار
در كوره راه ها همه خاموش مي شوند
باور كنم كه دختركان سفيد بخت
بالاي بام ها و كنار دريچه ها
بي وصل و نامراد
چشم انتظار يار سيه پوش مي شوند
باور كنم كه دل
روزي نمي تپد
بي آن كه سر كشد گل عصياني اش ز خاك
نفرين بر اين دروغ
دروغ هراسناك
پل مي كشد به ساحل آينده شعر من
تا رهروان سرخوشي از آن گذر كنند
پيغام من به بوسه لب ها و دست ها
پرواز مي كند
باشد كه عاشقان به چنين پيك دوستي
يك ره نظر كنند
در كاوش پياپي لب ها و دستهاست
كاين نقش آدمي
بر لوحه زمان
جاويد مي شود
وين ذره ذره گرمي خاموش وار ما
يك روز بي گمان
سر مي زند ز جايي و خورشيد مي شود
تا دوست داري ام
تا دوست دارمت
تا اشك ما به گونه هم مي چكد ز مهر
تا هست در زمانه يكي جان دوستدار
كي مرگ مي تواند
نام مرا بروبد از ياد روزگار
بسيار گل كه از كف من برده است باد
اما من غمين گلهاي ياد كس را پر پر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را
باور نمي كنم
مي ريزد عاقبت
يك روز برگ من
يك روز چشم من هم در خواب مي شود
زين خواب چشم هيچ كسي را گريز نيست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است
« شعر از : سیاوش کسرایی »
نه او با من
نه من با او
نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
نه.....
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
به امیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم
نه او با من
نه من با او
شعر از: « نصرت رحمانی »

وقتي باران مي بارد ، دلم مي خواهد قدم بزنم
قدم که مي زنم دلم مي خواهد در کنار تو باشم
در کنار تو که هستم دلم مي خواهد ديوانه وار نگاهت کنم
اما ... افسوس که باران بوي رفتن مي دهد
و سهم چشمهاي من جز نگاه به آسمان دلگير و باراني هيچ نيست
در کنار دردهايم راه مي روم
نمی دانم چه مدت است که زیر باران با یاد تو قدم میزنم
نمی دانم اکنون کجا قرار گرفته ام
اما وجودم خیس از باران است
و چشمانم همراه باران می بارد ، می بارد
تا بشوید اندکی از این غم پنهانی دل را
کاش کنارم بودي ، کاش باران همچنان مي باريد
کاش پیوندمان در زیر باران پیوند ابدی بود
و هیچگاه باران نقش عشق را از روی قلبهایمان نمی شست!!!